شمارهٔ ۴۳ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چشم بگشادم ببالایت بلا دیدم ترا
بیخودم کردی نمی دانم کجا دیدم ترا
از تو در طفلی جفا می دیدم اما اندکی
در جوانی محض بیداد و جفا دیدم ترا
بی وفایی را نه امروز از کسی آموختی
ماه من روزی که دیدم بی وفا دیدم ترا
کاشکی هرگز نمی کردم گذر سوی درت
دوش با بیگانه چند آشنا دیدم ترا
ای دل ظالم اسیر دام زلف او شدی
شکر لله در بلایی مبتلا دیدم ترا
ای رقیب از دیدنت هرگز مرا ذوقی نشد
غیر این ساعت که از جانان جدا دیدم ترا
گر نه عاشق چه می گشتی بچشم اشکبار
بر سر کویش فضولی بارها دیدم ترا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلدادگی خود به معشوق سخن میگوید. او ابتدا با نگاهی به گذشته، از جفاهای معشوق در دوران کودکی و جوانیاش یاد میکند و بیان میدارد که بیوفایی را نه از کسی، بلکه از معشوق آموخته است. شاعر به حسرت میخورد که ای کاش به درگاه معشوق نمیرفت و از دیدن معشوق با دیگران رنج میکشد. او دل خود را در دام زلف معشوق میبیند و در نهایت بیان میکند که حتی در دوری از جانان، چشمانش پر از اشک است و بارها به سر کوچه او سر زده است.