نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۰ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

چو طفلان پیشه‌ای جز گریه در عالم نمی‌دانم

نمی‌داند کسی درد مرا من هم نمی‌دانم

به وحشت بس که معتادم ز خود هم کرده‌ام نفرت

طریق الفت جنس بنی‌آدم نمی‌دانم

غم دل با که گویم راز دل پیش که بگشایم

ز غم مردم چه سازم چارهٔ این غم نمی‌دانم

نیم آگه ز خود تا کی غمم پرسی دلم جویی

چه می‌گویی چه می‌جویی تو ای همدم نمی‌دانم

خیال خرمی هرگز نگردانیده‌ام در دل

دل کس در جهان چون می‌شود خرم نمی‌دانم

غمم بیش از همه قدر همه پیش تو بیش از من

چه باشد موجب تقدیر بیش و کم نمی‌دانم

فضولی بر پریشانی حالم گر سبب پرسی

نمی‌گویم جوابی زآنکه می دانم نمی‌دانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس گم‌شدگی و ناامیدی خود سخن می‌گوید. او می‌گوید که مانند کودکان تنها گریه می‌کند و کسی درد او را نمی‌فهمد. از تنهایی و وحشت خود نیز صحبت می‌کند و اظهار می‌کند که علاقه‌ای به ارتباط با دیگران ندارد. او نمی‌داند چگونه می‌تواند غم خود را با کسی در میان بگذارد و در دلش هیچ خوشحالی وجود ندارد. همچنین بیان می‌کند که در مورد غم خود و احساساتش اطلاعات دقیقی ندارد و این بلاتکلیفی باعث پریشانی بیشترش می‌شود. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که اگرچه دیگران ممکن است بخواهند از حال او سؤال کنند، اما او حتی نمی‌تواند به آنها پاسخ دهد زیرا خود نیز نمی‌داند چه بر سرش آمده است.