شمارهٔ ۳۲۸ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل بصد عقد بجعد سر زلفت بستم
شکر الله ز غم گم شدن او رستم
چشم دارم که شود هستی من صرف غمت
غیر ازین نیست مراد دل من تا هستم
چه کشم بهر می از ساقی دوران منت
لله الحمد من از جام محبت مستم
هر کرا هست غم من ز تو پرسد حالم
که من از خویش بریدم بتو تا پیوستم
دل نبود آنکه سپردم بتو ای سنگین دل
شیشه بود که بر سنگ زدم بشکستم
یا بدامان تو یا بر سر خود خواهم زد
با سر و کار دگر کار ندارد دستم
منم آن شمع فضولی که بامید وصال
تا نمردم بره او ز طلب ننشستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی خود برای محبوبش سخن میگوید. او با بیان تصاویری زیبا نشان میدهد که چگونه دلش را به زلف محبوب بسته و از غم جدایی رنج میبرد. شاعر به عشق و زیباییهای آن اشاره کرده و ابراز میکند که تنها آرزویش در زندگی، وصال محبوب است. او احساسات عمیق خود را بیان میکند و میگوید که اگر کسی از حالش بپرسد، به خاطر عشقش به محبوب، از خود بیخبر است. در نهایت، شاعر با ذکر حالتی شمعگونه، ابراز میکند که تا زمانی که در انتظار وصال محبوب است، از تلاش برای رسیدن به او دست نخواهد کشید.