نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۷ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

در غمم گر جان ز جسم ناتوان آید برون

کی غم آن راحت جانم ز جان آید برون

می مده ساقی مکن کاری که ناگه پیش خلق

سر لعل او بمستی از زبان آید برون

خواستم کآرم خدنگش را برون از استخوان

باز ترسیدم که مغز استخوان آید برون

دل ندارد طاقت سوز درونم کاشکی

خون شود وز راه چشم خون فشان آید برون

بر قد خم گشته ام رحمی بکن ز آهم بترس

سرو من مگذار کین تیر از کمان آید برون

دی برون آمد شدم رسوای عالم اینچنین

آه اگر امروز دیگر آنچنان آید برون

چون نمودی رخ فضولی را مران از کوی خود

بلبل گل دیده از گلشن چه سان آید برون

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عواطف عمیق و اندوه شاعر است. او از درد و رنجی که در درونش وجود دارد صحبت می‌کند و توضیح می‌دهد که اگر جانش از جسمش جدا شود نیز غم او از بین نمی‌رود. شاعر از ساقی می‌خواهد که او را مست نکند تا رازهایش فاش نشود و به همین ترتیب از ترس اینکه عشقش باعث درد بیشتر او شود، خودداری می‌کند. او حس می‌کند که دلش طاقت سوزش را ندارد و آرزو دارد که این درد به خون تبدیل شود و از چشمانش بریزد. در نهایت، او با ناامیدی به این نتیجه می‌رسد که اگر امروز هم دچار دردی مشابه شود، مجددا رسوا خواهد شد. شعر به نوعی به عشق، غم و رنج‌ کشیدن اشاره دارد که به طور عمیقی در وجود شاعر ریشه دوانده است.