شمارهٔ ۳۴۸ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا بدرد عشق جان از تن نمی آید برون
درد عشق او ز جان من نمی آید برون
دانه اشکم بخوناب جگر پرورده است
اینچنین لعلی ز هر معدن نمی آید برون
نخل قدت را طراوت از ریاض جنت است
اینچنین سروی ز هر گلشن نمی آید برون
گر بگلزاری در آیی تیغ بر کف ز انفعال
گل نمی روید دگر سوسن نمی آید برون
با تبسم می کشم گفتی مرا هر دم ز غم
چون نمیرم زین ادا کشتن نمی آید برون
لب ز شرح سوز دل بستیم و جای حیرت است
سوخت خانه دودی از روزن نمی آید برون
گر فضولی ترک عشق دوست گیرد دور نیست
چون کند از عهده دشمن نمی آید برون
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عمیقترین احساسات عاشقانه و دردهایی که عشق با خود به همراه میآورد، میپردازد. شاعر میگوید که عشق جانش را میسوزاند و این درد از جانش بیرون نمیرود. اشکهایش رنگین و از دل زخمدارش میریزد و این نوع احساس از هیچ چیز دیگری به دست نمیآید. او زیبایی و طراوت محبوبش را به نخل و گل تشبیه میکند که در هیچ باغ دیگری یافت نمیشود. شاعر با اشاره به این که در برابر غم و عشق، تحملی ندارد، میگوید که هر لحظه با لبخند محبوبش به زندگی ادامه میدهد و نمیتواند این احساسات را فراموش کند. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که اگر کسی عشق را ترک کند، دیگر نمیتواند از عهده مشکلات برآید.