شمارهٔ ۳۴۹ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
غم لعل ترا در سینه جا کردم که جان است این
تمنای حیات جاودان دارم از آن است این
مکن لیلی وش من گوش بر افسانه مجنون
حدیث درد من بشنو که به ز آن داستان است این
ز شرم صورت خوب تو می گردد پری پنهان
چه حاجت من کنم اظهار این معنی عیان است این
لگدکوب رقیبت شد تن اندوه پروردم
مگو تن پیش سگ افتاده مشتی استخوان است این
هوا از شاخ گل پیکان خونین می کشد گویا
بدل خوردست تیر رشک قدت را نشان است این
قرارم برد رفتارت سرشکم ریخت گفتارت
چه قد دلستان است آن چه لعل درفشان است این
فضولی میرسد هرشب به مه فریاد و افغانت
شبی آن مه نمیپرسد چه فریاد و فغان است این
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و عشقی عمیق سخن میگوید که در دل خود جای داده است. او به تمنا برای زندگی جاودان اشاره میکند و از عدم درک دیگران از درد و رنج خود صحبت میکند. شاعر به زیبایی معشوق اشاره میکند و از شرم و پنهان بودن زیباییاش سخن میگوید. او نسبت به رقیب خود احساس درد و شکست میکند و به طور تلویحی بیان میکند که بدست آوردن دل معشوق دشوار است. در نهایت، شاعر راز و نیاز خود را با محبوب با صدای بلند فریاد میزند و از عدم توجه معشوق به نالههایش گلایه میکند.