شمارهٔ ۳۵۱ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نمی دانم چه بد کردم چرا رنجید یار از من
که افکند از نظر برداشت چشم اعتبار از من
مگر از خاکساریهای من کردند آگاهش
که بنشستست بر آیینه طبعش غبار از من
نسودم بر کف پای لطیفش خار مژگان را
چه باشد موجب رنجیدن آن گل عذار از من
ازو این زهر چشم و چین ابرو نیست بی وجهی
ادای ناخوشی سر زد مگر بی اختیار از من
زنم سر بر زمین هر جا روم چون آب زین غصه
که دامن می کشد آن سرو می گیرد کنار از من
بدادم جان نکردم یار را رسوا بشرح غم
اگر می بود مجنون زنده می آموخت کار از من
فضولی کرد سرگردان مرا بی ماه رخساری
نمیدانم چه در دل داشت دور روزگار از من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از رنجش یار و دلیل آن سخن میگوید. او نمیداند چه کرده که معشوقش از او ناراضی شده و محبتش را از او گرفته است. شاعر به تواضع و احترام خود اشاره میکند و میگوید که شاید صحبتهای او باعث آگاهی معشوق از این تواضع شده باشد. همچنین به زیبایی محبوب اشاره کرده و از خود میپرسد که چه دلیلی میتواند باعث رنجیدن او باشد. شاعر ابراز میکند که محبت و جانش را برای یارش فدای کرده و حتی در غم این جدایی نمیتواند آرام شود. او در نهایت به این فکر میافتد که آیا روزگار به او ظلم کرده است یا نه. این شعر به احساسات عمیق و مشکلات عشق میپردازد.