نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵۲ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

زدی چو در دلم آتش مکش چو شعله سر از من

چو شمع سوختنم بین مباش بی خبر از من

نشان عشق تو سوز دل من است می سوزم

چنان که هیچ نماند نشان ز تو اثر از من

مرا چو سوختی از بردن دلم حذری کن

من آتشم چه رسانی بدامنت شرر از من

جز این که منع ز نظاره جمال تو کردم

چه کرده ام که بگرداند روی چشم تر از من

مرا ز خواری از آن بیش شد الم که مبادا

بخواریم نگرد یار و کم کند نظر از من

بنیستی شدم آگه ز سر درج دهانت

گمان نبود مرا هم که آید این هنر از من

براه عشق فضولی اگر چه آمده مجنون

نبوده بیشتر از من نرفته بیشتر از من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و درد ناشی از آن است. شاعر به شدت تحت تأثیر عشق است و از سوز دل و آتش درونش سخن می‌گوید. او از احساس سوختن مانند شمع صحبت می‌کند و اشاره می‌کند که عشقش به شدت او را می‌سوزاند. در عین حال، او از طرف محبوبش انتظار دارد که کمی از غم و رنجش بکاهد. شاعر احساس می‌کند که عشق او به حدی عمیق است که هیچ نشانه‌ای از خود نمی‌گذارد و در هر حالتی، او از تنها و خوار بودن می‌ترسد. در نهایت، او به عشق جنون‌بارش اشاره می‌کند و بیان می‌کند که هیچ کسی به اندازه او دچار عشق و درد نشده است.