شمارهٔ ۳۵۵ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو شمع ز آتش دل اضطراب دارم من
دل پر آتش چشم و پر آب دارم من
ره نظاره ز غیر تو بسته ام شب هجر
مکن خیال که در دیده خواب دارم من
شهید ساخت مرا جور بی حساب بتان
چه غم ز پرسش روز حساب دارم من
فلک بدور مخالف مرا نترساند
مشوشم چه غم از انقلاب دارم من
ز سایه در پی آن مه رقیب می فکند
هزار داغ بدل ز آفتاب دارم من
چه گونه چاک کنم سینه پیش بی دردان
بتی ز چشم بدان در نقاب دارم من
فضولی از الم بی کسی نخواهم رست
چنین که از همه کس اجتناب دارم من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دل شیدایی و اضطراب خود میگوید که مانند شمعی در آتش میسوزد. او ابراز میکند که به غیر معشوقش توجهی ندارد و شبهای غمگین هجر را سپری میکند. شاعر به درد و رنج ناشی از بیرحمی معشوق و پرسشهای روز حساب اشاره میکند و میگوید که از مشکلات زندگی نمیترسد. او در پی محبوبش به شدت داغ دیده و در پی او میباشد اما به معشوقی که در نقابی مخفی است، نمیتواند نشان دهد. او همچنین به حس تنهایی و درد از نبود کسی اشاره میکند و میگوید که از هیچکس جز خودش دوری نمیکند.