شمارهٔ ۳۷۱ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شد دلم صد پاره و چون لاله بر هر پارهای
سوختم داغی ز عشق آتشینرخسارهای
شد دلم خون تا شود فارغ ز سودای بتان
وه که دارد باز هرسو قصد او خونخوارهای
بهر درمان درد سر دادن طبیبان را چه سود
چون مریض عشق جز مردن ندارد چارهای
گر ز بیدردی بود غافل ز من آن هم خوش است
تا به کام دل کنم در روی او نظارهای
بهر آزارم رقیب آن تندخو را تیز کرد
آهنی افروخت آتش بهر من از خارهای
حیرت حال من انجم را ز گشتن باز داشت
تا نماند غیر اشکم کوکب سیارهای
نی فضولی راست سر منزل سر کویت همین
سر بدان جا مینهد هر جا که هست آوارهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به شادی و عذابی که از عشق به معشوق ناشی میشود، اشاره دارد. شاعر از درد و سوختن دلش میگوید و توصیف میکند که چگونه عشق او را به جنون کشیده است. او به بیفایده بودن درمانهایی که پزشکان ارائه میدهند، اشاره کرده و میگوید که دردی جز مرگ برای عاشق وجود ندارد. همچنین، بیان میکند که عشق او را به شدت تحت تأثیر قرار داده و همه چیز را تحت الشعاع قرار داده است. در نهایت، او به سرگردانی و آوارگیاش در جستجوی معشوق اشاره میکند.