نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۳ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

سرم خاکیست بعد از رفتنت در رهگذر مانده

نه چشمانند بر خاک از قدمهایت اثر مانده

من از دل داشتم چشم از جگر ادرار خون خوردن

چه باشد حال ما این دم که نی دل نه جگر مانده

سخن با من نمی گویی ز خاموشیت حیرانم

تویی این با خیالی از توام پیش نظر مانده

چو گشتم از همه تدبیرها در دفع غم عاجز

اجل بگرفت دامانم که تدبیر دگر مانده

نه من تنها شدم در عشق آن زیبا پسر محزون

درین بیت الحزن یعقوب هم دور از پسر مانده

سوی من راه پرسیده بلا چون راه گم کرده

زده غم دست در دامان من هر جا که درمانده

فضولی نیستم قانع بیک دیدن ازو اما

چه سازم چاره از عمری که دارم زین قدر مانده

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساس غم و تنهایی خود بعد از رفتن محبوب صحبت می‌کند. او از برجا ماندن رد پاهای محبوب بر زمین یاد می‌کند و احساس ناکامی و ضعف خود را در مواجهه با این غم بیان می‌کند. نویسنده به بی‌تدبیری خود در رفع این غم اشاره کرده و از ناامیدی و حیرتی که در سکوت محبوبش احساس می‌کند، می‌گوید. او همچنین به شباهت وضعیت خود با یعقوب و دوری‌اش از فرزندش اشاره می‌کند و در نهایت به احساس ناتوانی و درماندگی خود در عشق و زندگی اشاره می‌کند. این شعر به وضوح نشان‌دهنده درد و رنج ناشی از جدایی و فقدان است.