شمارهٔ ۳۸۴ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
در دیده نور در تن جان عزیز مایی
اما چه سود خود را هرگز نمی نمایی
بسیاری رقیبان از بی مثالی تست
کم نیست این که باشد شهری و مه لقایی
جز نام دلنوازی ورد زبان ندارم
قانون نیم که خیزد از هر رکم صدایی
ماه فلک مثالم خوی دگر گرفته
نازل شده است بر من از آسمان بلایی
در هر دعا برنگی دیدم جفایی از تو
خاصیتی است بی شک در ضمن هر دعایی
دل جست راه عشقت جان خواست خاک پایت
هر یک گرفته راهی هر یک فتاده جایی
نه حقه فلک را بر هم زدم فضولی
در هیچ جا ندیدم درد ترا دوایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و غمانگیز شاعر در مورد عشق و فاصلهای که بین او و معشوقش وجود دارد، پرداخته است. شاعر به زیبایی و بینظیری معشوقش اشاره کرده و از حسرت و درد ناشی از جدایی صحبت میکند. او میگوید که هر چند در دلش نام معشوق همیشه تداعی میشود، اما در واقعیت او نمیتواند به او برسد. همچنین به تاثیرات منفی عشق در دعاهایش اشاره کرده و احساس میکند که این عشق او را به شدت آزار میدهد. در نهایت، شاعر به ناتوانی در تغییر سرنوشت و رنجی که از عشق میبرد، اشاره میکند.