نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸۸ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

یارب آن بی درد را در دل ز عشق افکن غمی

چند ما در عالمی باشیم و او در عالمی

پیش آن خورشید مشکل گر شود روشن غمم

زآن که جر سایه بشرح غم ندارم همدمی

آفتاب عارضت بنما که نگذرد اثر

گر ز آب زندگی در خاک ما باشد نمی

زاهدا می ده که پند ناصحم مجروح کرد

خواهدم کشت این جراحت گر نباشد مرهمی

راستان را نیست جا در خانه پست فلک

هست زین غم گر نهال قد ما دارد خمی

جمع گشته گرد من سنگ ملامت کوه کوه

خانه رسواییم دارد بنای محکمی

غیر آه آتشین و قطره خوناب اشک

در غم عشقت نمی خواهد فضولی محرمی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به درد و غم ناشی از عشق می‌پردازد. شاعر از خداوند می‌خواهد که عشق را در دل بی‌دردان بیفکند، چرا که او در عالمی جدا از دیگران زندگی می‌کند. با اشاره به مشکلاتی که ناشی از عشق است، شاعر از نداشتن همدم و تنها ماندن در غم‌ها شکایت می‌کند. او آرزو دارد تا آفتاب عشق را ببیند و اثر آن را در زندگی‌اش بیابد. در نهایت، شاعر به مشکلات و ملامت‌های خود اشاره کرده و به این نتیجه می‌رسد که در عشقش به جز درد و رنج چیزی دیگر نصیبش نمی‌شود.