نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸۵ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

مرا ای سایه در دشت جنون عمریست همراهی

ز اطوارت نیم راضی نداری اشکی و آهی

همه شب همچو پروانه مرا ای شمع می سوزی

نمی ترسی که آهی برکشم از دل سحرگاهی

بجسم ناتوانم بیش ازین مپسند بار غم

چو می دانی محال است این که کوهی را کشد کاهی

مگر خورشید سرعت بهر طوف درگهت دارد

که از خنک فلک می افکند نعل بهر ماهی

ز جام بی خودی مست است هرکس را که می بینم

دریغا نیست در غفلت سرای دهر آگاهی

مزن یک بارگی تیغ تغافل بر سیه‌بختان

نگاهی می‌توان کردن به چشم مرحمت گاهی

فضولی از کجا و آرزوی دولت وصلت

گدایی را میسر کی شود وصل شهنشاهی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حال و هوای خود در دشت جنون صحبت می‌کند و اشاره دارد که سال‌هاست با سایه‌اش همراهاست. او از غم و درد درونش می‌گوید و اینکه بیشتر از این نمی‌تواند بار غم را تحمل کند. شاعر مانند پروانه‌ای است که برای شمع می‌سوزد، بی‌آنکه بترسد که روزی ممکن است آهی از دل بکشد. او زندگی را بی‌خبر از غفلت و ناآگاهی می‌بیند و از بی‌عدالتی‌ها و دردهای خود می‌نالد. در نهایت، شاعر از آرزوی وصل به محبوبی می‌گوید که برای گدایی مانند او محال به نظر می‌رسد.