شمارهٔ ۳۹۲ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نمودی لطف پیشم آمدی کردی ستم رفتی
رسیدی بیخودم کردی به خود تا آمدم رفتی
طبیب دردمندانی ولی از بس که بیدردی
مرا در کنج غم بگذاشتی با صد الم رفتی
تو آتشپاره من شمع بودم زنده با وصلت
دریغا سوختی آخر مرا سر تا قدم رفتی
رهاندی از غم رسوایی و سرگشتگی ما را
نکو رفتی که کردی بسته زنجیر غم رفتی
ترا ای اشک خونین هیچ قدری نیست در کویش
فتادی از نظر از بس که آنجا دم به دم رفتی
دلا خواهی پریشان ساخت روز و روزگارم را
خطا کردی سوی آن گیسوان خم به خم رفتی
گلی بردی فضولی تحفه حوران بهشتی را
نکو رفتی کزین گلشن به داغ آن صنم رفتی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر درباره تجربیات دردناک و غمانگیز جدایی از محبوبش سخن میگوید. او از ظلم و ترک کردن محبوبش صحبت میکند و احساس میکند که در غم و تنهایی رها شده است. شاعر خود را مثل شمعی در کنار آتش میبیند و از سوختن و از دست دادن خود میگوید. یادآوری میکند که محبوبش با رفتنش او را از غمهایش نجات داده، اما در عوض او را در زنجیر غم رها کرده است. در نهایت شاعر حسرت میخورد که محبوبش به راحتی و بدون توجه از او دور شده و در یادآوری زیباییهای او دچار پشیمانی و درد میشود.