نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هیچ‌گه بر حال من رحمی نمی‌آید ترا

می‌کشی ما را مگر عاشق نمی‌باید ترا

می‌شود آتش ز باد افزون چه باشد گر مدام

حسن روز افزون ز آه من بیفزاید ترا

گر ز من در خاطر پاکیزه داری اضطراب

من شوم آواره تا خاطر بیاساید ترا

چرخ می‌داند که در من تاب دیدار تو نیست

زین سبب هرگز نمی‌خواهد که بنماید ترا

بسته خود را به آن شاخ گل ای دل غنچه‌وار

تا نکردی دور ازو آن به که نگشاید ترا

در جفا و در وفا ای مه نداری اختیار

نشئهٔ حُسن است حاکم تا چه فرماید ترا

می‌نهی سر بر ره آن مه فضولی دم به دم

زین شرف شاید که سر بر آسمان ساید ترا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تعبیر عشق و درد و رنج شاعر از معشوق می‌پردازد. شاعر در عواطف خود گرفتار است و احساس می‌کند که معشوق به او رحم نمی‌کند. او این وضعیت را به آتش و باد تشبیه می‌کند که بر شدت دردش می‌افزاید. همچنین، شاعر در رابطه با عشق خود از اضطراب و آوارگی سخن می‌گوید و به این اشاره می‌کند که هیچ چیز نمی‌تواند او را از احساساتش دور سازد. مسائلی همچون جفا و وفا در عشق برای او بی‌اختیار است و نهایتاً تلاش می‌کند تا خود را به معشوق نزدیک کند و سرود عشقش را به آسمان برساند.