شمارهٔ ۴۰۰ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نمی آید ز تو ای سایه چو من دشت پیمایی
رفیقی با تو می باید نداری تاب تنهایی
شدم رسوا برافکن برده از رخسار عالم را
بخود مشغول کن یکدم نجاتم ده ز رسوایی
رخت را تا ندیدم از تو نامد صد بلا بر من
نمی دانم بنالم از تو یا از نور بینایی
ز پا افتاده ام وز سرگذشتم در ره عشقت
مسلم گشت بر من رسم و راه بی سر و پایی
از آنم دل نشد جایی مقید ماند سرگردان
که من هر جا که دیدم دل ربایی بود هر جایی
نه چون رویت گلی بشگفت در گلزار محبوبی
نه چون قدت نهالی زد سر از بستان رعنایی
فضولی چند در بند ریا باشی بحمدالله
که ترک دین و دل کردی نهادی سر به شیدایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس تنهایی و سرگشتگی عاشق اشاره دارد. شاعر از سایه محبوبش میگوید که در دشت تنهاست و به رفیقی نیاز دارد. او به رسوایی خود اشاره میکند و میخواهد از این وضعیت نجات یابد. شاعر از درد و بلاهای ناشی از جدایی از محبوبش سخن میگوید و نمیداند که آیا باید از محبوبش شکایت کند یا از روشنایی چشم خود. به رغم مشکلات و دردهایی که تجربه میکند، در عشقش ثابتقدم است و به دنبال راهی برای رهایی از این سرگردانی است. در نهایت، شاعر به انتقاد از ریاکاری و عدم صداقت میپردازد و به شکست در دین و عشق خود اذعان میکند.