نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰۳ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مراست هر طرف از سیل اشک دریایی

کجا روم چه کنم ره نمی برم جایی

نمی کنند بتان میل عشق بازان حیف

که ضایع است هنر نیست کارفرمایی

شکایت غم عشق از کسی نمی شنوم

مگر که نیست درین شهر ماه سیمایی

کجا حریف جنون منند مردم شهر

من و مصاحبت آهوان صحرایی

نه من همین سر سودای زلف او دارم

سری کجاست که خالی بود ز سودایی

چنین که کار تو عاشق کشیست هر ساعت

نمی شود سر کوی تو بی تماشایی

دلا فضولی بی دل قرار چون گیرد

که یک دلست درو هر زمان تمنایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و غم عشق می‌نالد و به وضعیت غم‌انگیز خود اشاره می‌کند. او در جستجوی راهی برای برطرف کردن این درد است، اما نمی‌تواند. عشق او به معشوقی می‌رسد که در بین مردم شهر جایی ندارد و حسرت وصال او را می‌کشد. شاعر درباره بی‌کسی و تنهایی‌اش سخن می‌گوید و به این نکته اشاره می‌کند که هر بار که به یاد معشوق می‌افتد، با احساسی عمیق و تمنا مواجه می‌شود. در نهایت، او به تاثیر عاشق‌کشی معشوق بر عاشق‌ها اشاره می‌کند و بر این نکته تأکید می‌کند که نمی‌توان از تماشای او صرف‌نظر کرد.