شمارهٔ ۴۰۴ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از شرم رخت منزل یوسف شده چاهی
در روی زمین نیست برخسار تو ماهی
من مایل آنم که کنی میل من اما
مشکل که کند میل گدایی چو تو شاهی
از چشم فتادم بتو هر گاه که گفتم
دارم طمع گوشه چشمی ز تو گاهی
ای جان حزینم بنگاهی ز تو خرسند
آزرده چرا می شوی از من بنگاهی
در دست تو گر ریخته شد خون دل ما
ما دل بتو دادیم ترا نیست گناهی
روی از سر کوی تو همان به که نتابیم
غیر از سر کوی تو مرا نیست پناهی
خواهی که شود چشم و دلت پاک فضولی
بی سیل سرشکی مشو آتش آهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و عاشقانه شاعر اشاره دارد. شاعر از شرم و دلتنگی خود سخن میگوید و بیان میکند که عشق او به یوسف به چاهی تیره تبدیل شده است. او به زیبایی یوسف اشاره دارد و میگوید که در زمین کسی به زیبایی او نیست. شاعر تمنا دارد که یوسف هم به او توجهی کند، اما میداند که این خواسته برای یک گدا مانند او دشوار است. او همچنین به دوری و جدایی خود از یوسف lament میکند و از او میخواهد که آزار نبیند. در انتها، شاعر اشاره میکند که تنها پناه او عشق یوسف است و اگر یوسف تمایل دارد که دلش پاک بماند، باید از آتش عشق دوری کند.