شمارهٔ ۴۰۹ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نپرسد از من بی کس درین دیار کسی
کسی نیم که ز من گیرد اعتبار کسی
بشرط صبر بیوسف چو می رسد یعقوب
چرا کند گله از دور روزگار کسی
چو هست محنت هجران بقدر مدت عمر
چرا بوصل نباشد امیدوار کسی
گل مراد بر آرد اگر دهد آبی
ز ابر صبر بگلزار انتظار کسی
شعاع مهر محبت کمندها دارد
نمی رود سوی خوبان باختیار کسی
چه غافلی که ترحم نمی کنی یک بار
اگر برای تو میرد هزار بار کسی
ز سنگها که زدی بر سرم دهد یادم
مرا چو لوح نهد بر سر مزار کسی
سرود ذوق فضولی ز کس نمی شنوم
مگر نماند ز رندان باده خوار کسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس تنهایی و مشکلات انسانی اشاره دارد. شاعر از دیگران میخواهد که از او پرس و جو نکنند، زیرا او دردی عمیق دارد که تنها خود او میتواند آن را تحمل کند. او به یعقوب و صبرش در انتظار یوسف اشاره میکند و میگوید که چرا باید از روزگار گله کند. شاعر به محنت هجران اشاره کرده و میپرسد که چرا کسی نمیتواند به وصل امیدوار باشد. او امید را به مانند گل میداند که برای شکفتن نیاز به آب دارد و میگوید که محبتیر است که به سمت خوبان نمیرود. همچنین به درد و رنجی که جامعه بر دوش او میگذارد، اشاره میکند و از بیتوجهی دیگران به زحمات او ناراحت است. او در نهایت به یادآوری خاطرات تلخ و نغمههای خوشی که دیگر از کسی نمیشنود، اشاره میکند.