شمارهٔ ۴۱ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چون شمع سوخت آتش محنت تن مرا
غم پاره پاره ساخت دل روشن مرا
بر من بسوخت در غم عشقت دل رقیب
شادم که غم بسوخت دل دشمن مرا
واجب شد اجتناب من از ماه پیکران
چون فرض کرده اند بخود کشتن مرا
مردم بداغ لاله رخان گریهای ابر
خواهم که لاله زار کند مدفن مرا
سویم نمی کند الم بی کسی گذر
تا غم شناخت است ره مسکن مرا
عمریست کز لباس تعلق مجردم
نگرفته است دست غمی دامن مرا
از غم مرا نماند فضولی ره گریز
بگرفت سیل تفرقه پیرامن مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به بیان درد و رنج خود از عشق و جدایی میپردازد. او به آتش شمع تشبیه میکند که در نتیجه عشق، آتش محنت به جانش میافتد و دلش را غمگین میکند. او از سوختن دل رقیب در عشق یاد میکند و خوشحال است که دشمنش نیز در این غم سوخته است. شاعر به اجتناب از beauté عشق اشاره میکند و میگوید که زندگیاش تحت تاثیر غم و جدایی قرار دارد. او از عواطف شدیدش سخن میگوید و بیان میکند که به رغم جدایی، غم او همچنان پایدار است و هیچ چیزی نمیتواند او را از رنج دور کند. در نهایت، شاعر حس میکند که دیگر نمیتواند از عشق و غمش فرار کند زیرا این احساسات به شدتی در او شکل گرفته که راه گریزی ندارد.