نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۹ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هست می گویند خالی آن غدار آل را

چشم کی برداشتم ز ابرو که بینم خال را

چشم بگشادی ندیدم مرغ دل را جای خود

غالبا شد صید آن شبها ز مشکین بال را

ای بهر نوک مژه برده دلی در خواب او

جمع کن یک لحظه دلهای پریشان حال را

هفته شد دیدن آن مه نشد روزی مرا

آه اگر زین گونه در غم بگذرانم سال را

گفتمش با قد خم زان خال دور افتاده ام

گفت با کی نیست گر نقطه نباشد دال را

با تو خوش حالیم در دشت جنون ای دود آه

کم مفرما از سر ما سایه اقبال را

می جهد چشم فضولی وین ز موج اشک نیست

غالبا می‌بینم آن رخسار فرخ‌فال را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غالب در این شعر به توصیف حسرت و longing خود نسبت به محبوب می‌پردازد. او از درد فراق و غم دوری از محبوبش صحبت می‌کند و عشق را به مثابهٔ حالتی توصیف می‌کند که در آن انسان در خواب و بیداری دچار تشتت احساسات می‌شود. او به نقش چشم و ابرو و خال بر چهره محبوب اشاره می‌کند و به عدم توانایی خود در دیدار او می‌افزاید. در نهایت، شاعر با اشاره به زیبایی محبوب و تأثیرات آن بر دل دچار درد و اندوه خود، مضطرب و غمگین به نظر می‌رسد.