نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۱ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

باز خونبارست مژگانم نمی‌دانم چرا

اضطرابی هست در جانم نمی‌دانم چرا

عالمی بر حال من حیران و من بر حال خود

مانده‌ام حیران که حیرانم نمی‌دانم چرا

روزگاری شد که بدحال و پریشانم ولی

بس که بدحال و پریشانم نمی‌دانم چرا

یار می‌دانم که می‌داند دوای درد من

لیک می‌گوید نمی‌دانم نمی‌دانم چرا

نی وصالم می‌رهاند از مصیبت نی فراق

در همه اوقات گریانم نمی‌دانم چرا

نیست کاری کآید از من هر طرف بی‌اختیار

می‌دواند چرخ گردانم نمی‌دانم چرا

درد خود را گرچه می‌دانم فضولی مهلک است

فارغ از تدبیر درمانم نمی‌دانم چرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات آشفته و ناراحت خود سخن می‌گوید. او نمی‌داند که چرا در دلش اضطراب و ناگواری وجود دارد و در حالتی از حیرت به سر می‌برد. با وجود اینکه زمان زیادی است که در وضعیتی بدحال و پریشان قرار دارد، نمی‌تواند دلیل آن را بفهمد. او به یاری معشوقش امید دارد، اما معشوق به او می‌گوید که نمی‌داند چگونه می‌تواند به او کمک کند. شاعر در همه لحظات غمناک است و احساس می‌کند که تمام کارهایش بدون اختیار انجام می‌شود. همچنین، او از بررسی درد خود می‌داند که فضولی خطرناک است، ولی در آخر نمی‌تواند از دردش رهایی یابد و احساس درماندگی می‌کند.