شمارهٔ ۵۵ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گر گریزم دم بدم بر آتش دل دیده آب
بر چنین سوزی که دل دارد کی آرد سینه تاب
بگسل ای سایه ز من تابی نداری بر جفا
می گریزی بر تو گر تیغی کشد آن آفتاب
تا نبیند آفتاب عارضش را سایه ام
از حسد خود را میان این و آن کردم حجاب
در نقاب آن روی و من با آه دل در حیرتم
در میان این دو آتش چون نمی سوزد نقاب
نیم بسمل کرده و دامن ز خونم می کشد
من از او در اضطرابم او ز من در اجتناب
آتش است آن شوخ و من شمع شبستان بلا
گر رود میرم گر آید سوز دم با صد عذاب
سوخت آهم چرخ را من می خورم خوناب ازو
نیست جز خونابه آتش را نصیبی از کباب
مردم چشمم فضولی شد سیه پوش از عزا
غالبا شد کشته تیغ سهر در دیده خواب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر غمگین و پر التهاب از سوز دل و آتش عشقش میگوید. او از دوری و جدایی رنج میبرد و به حال سایهاش که بر او میافتد، حسرت میخورد. شاعر احساس میکند که دو آتش در درون او در حال سوختن است؛ یکی آتش عشق و دیگری آتش درد. او در تلاش است که به نوعی خود را از این دوگانگی رها کند، اما نمیتواند. در نهایت، او از غم و عذاب وجودش ناله میکند و به مرگ عشق اشاره میکند. این شعر نمایانگر تضاد عواطف و اندوه عمیق شاعر است.