شمارهٔ ۶۵ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
عمر دراز من که پریشان گذشته است
در آرزوی گیسوی جانان گذشته است
ذوق وصال اگر نشناسیم دور نیست
اوقات ما همیشه به هجران گذشته است
داریم آتشی ز تو در دل که سوختست
غیر تو هر که در دل سوزان گذشته است
در دل گذشته است خیال اجل مرا
هر جا که ذکر غمزه جانان گذشته است
بگذر طبیب از سر درمان درد من
بیمار درد عشق ز درمان گذشته است
هر دم بناوک تو که در جان گرفته جا
دل میل می کند مگر از جان گذشته است
زاهد ز ما مجو سر و سامان که مست عشق
ز اندیشه بی سر و سامان گذشته است
افغان ز چرخ گر گذرانی چه فایده
چون کار تو فضولی از افغان گذشته است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با بیان حسرت و درد ناشی از محبت و عشق به معشوق، از دوران پر از غم و فاصلهاش با او سخن میگوید. او به یاد گیسوی معشوق و لحظات وصال تو اشاره میکند و احساس میکند که عمرش در آرزوی وصال گذشته است. در حالی که دلش به عشق میسوزد، هیچ کس نمیتواند به او کمک کند و او از درمان درد عشق ناامید است. شاعر همچنین به بیثباتی حال و روز زاهدان اشاره میکند و نشان میدهد که آنها هم از عشق و شیدایی خالی هستند. نهایتاً، او از بیفایده بودن درد دل و نالههایش در برابر تقدیر سخن میگوید، زیرا این حالات به گذشتهها مربوط هستند و امیدی به تغییر ندارد.