نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۶ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ای دل بسی ز محنت هجران نمانده است

خوش باش کین معامله چندان نمانده است

جان را ز بیم هجر بجانان سپرده ام

هجری میانه من و جانان نمانده است

از اشک چشم تر زده آبی بر آتشم

سوزی که داشت سینه سوزان نمانده است

امیدواریی که دل از یار داشت هست

اندیشه که بود ز حرمان نمانده است

شکر خدا ز درد سرم رسته اند خلق

در من ز ضعف طاقت افغان نمانده است

دوران نموده است مداری بکام دل

دل را شکایت از غم دوران نمانده است

حیران آن جمال نه چشم منست و بس

چشمی نمانده است که حیران نمانده است

جان دادنم به مژده وصل تو آرزوست

با آنکه در فراق توام جان نماند است

دارم فضولی از غم عالم فراغتی

گویا دلی که بود مرا آن نمانده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره درد و رنج ناشی از جدایی و فراق از محبوب است. شاعر بیان می‌کند که با وجود شدت احساسات و غم‌های گذشته، دیگر چیزی از آن محنت باقی نمانده و تنها امید به وصال محبوبش را در دل دارد. او از بی‌تابی‌اش، سوختن از عشق و نبودنی که به دلیل فراق احساس می‌کند، صحبت می‌کند. در نهایت، شاعر از فقدان امید و شادی در زندگی ابراز ناراحتی می‌کند و حس می‌کند که دیگر کفایت دل‌تنگی و بی‌تابی برایش نمانده است. پیام کلی شعر نشان‌دهنده‌ی ناامیدی و استغاثه به عشق است.