نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۱ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

خورشید بسی خاک‌نشین شد به هوایت

روزی نتوانست که بوسد کف پایت

فریاد که جانم به لب آمد ز تحیر

حرفی نشنیدم ز لب روح‌فزایت

خون ریخته بهر ثواب از همه جز ما

ما را گنه اینست که مردیم برایت

زان غافلی ای ماه که هر شب به تردد

چون هاله رهی می‌فکنم گرد سرایت

تا تیر تو بر من در صد ذوق گشادست

هر زخم دهانیست مرا بهر دعایت

تا نقش تو بر لوح دل و دیده کشیدیم

قطعا نکشیدیم سر از تیغ جفایت

کس نیست که اندیشه زلف تو ندارد

تنها نه فضولیست گرفتار بلایت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و longing به معشوق سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که حتی خورشید نیز در حق او خاک‌نشین شده و هر روز نتوانسته پای معشوق را بوسه دهد. شاعر از درد و رنجی که می‌کشد، فریاد می‌زند و از بی‌کلامی معشوق در لحظات ناامیدی‌اش شکایت می‌کند. او به این نکته اشاره دارد که دیگران برای جایی می‌جنگند، اما آن‌ها تنها به خاطر عشق مرده‌اند. شاعر همچنین به دوری و غفلت معشوق اشاره می‌کند و وضعیت خود را محصور در عشق او توصیف می‌کند. در نهایت، همه درگیر زلف و جذابیت معشوق‌اند و شاعر تنها نیست در این دلبستگی.