نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۳ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تن که از تیر تو چون زنجیر روزن روزنست

تا شدم دیوانه عشق تو زنجیر من است

جان برون از تن باستقبال تیرت رفت و نیست

غیر پیکانت کنون جانی که ما را در تن است

شاکرم دور از گل رویت ز چشم خون فشان

منزلم از قطرهای خون او چون گلشن است

ماه من بی مهر رخسارت چگویم حال خود

ظلمتی کز هجر دارد روزگارم روشن است

نیست در عشق توام جز جان سپردن چاره

شمع اگر خواهد نجات از سوختن در مردن است

بی قراری راست ره در کویت ای ابرو کمان

کش بسان تیر پا بهر تردد زاهن است

دوست می دارد ترا هر کس که باشد در جهان

بر فضولی رحم کن کاو را جهانی دشمن است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و درد ناشی از جدایی و اشتیاق به معشوق است. شاعر از زنجیر بودن وجودش به عشق معشوق می‌گوید و بیان می‌کند که جانش به خاطر تیرهای عشق از بدنش خارج شده و او همچنان در تنگنا و دوری از beloved خود به سر می‌برد. او در دل به یاد چهره‌ی معشوقش خون گریه می‌کند و زندگی‌اش بدون او مانند گلستانی از اشک است. همچنین شاعر به نبودن مهر معشوق و روشنایی ناشی از هجر اشاره می‌کند و می‌گوید تنها راه نجات در عشق، جان سپردن است. او به محبوبش اقرار می‌کند که همه در عشق او شکیبا و مایل به دوست داشتن هستند، اما درخواست می‌کند که با فضولی در عشق دیگران رحم کنند زیرا چالش‌ها و مشکلات دنیا بی‌پایان است.