نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۵ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

مه من شام غمت را سحری پیدا نیست

آه ازین غم که ز مهرت اثری پیدا نیست

بر تو گر من نگزینم دگری نیست عجب

چه کنم در همه عالم دگری پیدا نیست

دل شد آواره و زد عشق تو آتش در تن

خانه ام سوخت ، ز آتش شرری پیدا نیست

غالبا سیل غمت برد ز جا دلها را

کز دل گم شده ما خبری پیدا نیست

گم شدم در صف عشاق نپرسید آن مه

که درین دایره خونین جگری پیدا نیست

اشک را خوار مبینید که در بحر وجود

طلبیدیم ازین به گهری پیدا نیست

در ره عشق فضولی دم رسوایی زد

چند گویید که صاحب نظری پیدا نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این اشعار از غم و اندوه ناشی از عشق صحبت می‌کند. شاعر از بی‌پناهی و تنهایی خود در پوسته‌ای از درد و عاطفه سخن می‌گوید. او به محبوب خود اشاره می‌کند که هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند جای او را پر کند. دل او آتش‌زده است و زندگی‌اش تحت تأثیر غم‌های ناشی از عشق می‌سوزد. همچنین، شاعر به فقدان خبری از حال دل یاران و عاشقان اشاره می‌کند و می‌گوید که در این دنیای پر از عشق، به راحتی گم شده و کسی به فریاد او نمی‌رسد. او به طور کلی از ناپایداری و اندوهی صحبت می‌کند که از جدایی و عشق ناکام ناشی می‌شود.