نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۳ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از جان بدود دل غم خالت برون نرفت

وز دیده این سواد بسیلاب خون نرفت

از چاک سینه ام بدرون سر نهاد اشک

وز سینه ام حرارت سوز درون نرفت

از حسن الفتیست که گر رفت کوهکن

هرگز خیال او ز دل بیستون نرفت

آورد تاب جسم نزارم بآه دل

در حیرتم ز خاک که بر باد چون نرفت

ساقی مرا علاج دگر کن که گرد درد

ز آیینه دلم بمی لاله گون نرفت

صد دور کرد چرخ ولیکن بهیچ دور

تاب بلا ز رشته بخت زبون نرفت

در راه عشق کرد فضولی وداع دل

عاقل کسیست کز پی اهل جنون نرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حال و هوای عاشقانه و درد و رنج ناشی از عشق می‌پردازد. شاعر به شدت از غم و اندوهی که در دلش وجود دارد رنج می‌کشد و اشک‌هایش به عنوان نماد این درد به درون سینه‌اش سر می‌زند. او به این موضوع اشاره می‌کند که علیرغم تمام سختی‌ها و بلایای زندگی، فکر و یاد محبوبش هرگز از دلش جدا نمی‌شود. شاعر در این میان از ساقی می‌خواهد که درمانی برای دردهایش بیابد و به نوعی به جستجوی نجاتی از این عشق و درد ادامه می‌دهد. شعر نشان‌دهنده شکست ناپذیری عشق و احساسات عمیق انسانی است.