شمارهٔ ۷۸ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شده ام بسته گیسوی شکن پر شکنت
مکش ای گل که بگردن نفتد خون منت
غایت لطف تن از چشم منت کرد نهان
این چه جورست که من می کشم از لطف تنت
خاک گشتم که مرا سایه ات افتد بر سر
کرد نومیدم ازان نیز صفای بدنت
تو بگفتار در آور نه بقول دگران
هیچ راهی نتوان برد بسر دهنت
لب میگون تو دارد سر خون ریختنم
همه دم می شود این فهم ز رنگ سخنت
چند سازد رسن از رشته جان دلو ز دل
مردم دیده کشد آب ز چاه ذقنت
آتشی هست چو فانوس فضولی در تو
نیست خون اوست نمایان شده از پیرهنت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و معشوق است و احساسات عمیق شاعر را نسبت به محبوبش بیان میکند. شاعر خود را به نوعی دربند زیبایی معشوق میبیند و میگوید که محبت او به او آسیب میزند و در عین حال باعث خوشحالیاش میشود. او از جذابیت و زیباییهای معشوق سخن میگوید و به تأثیر کلام و رفتار او بر دل و جانش اشاره میکند. شاعر در این شعر از حسرت و امید به رسیدن به معشوق نیز سخن میگوید و نشان میدهد که جدایی از او چقدر برایش دشوار است. در کل، شعر نمایانگر عشق عمیق و پیچیدهای است که شاعر نسبت به معشوقش احساس میکند.