شمارهٔ ۸ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز ضعف تاب تردد دگر نماند مرا
خوشم که ضعف ز سرگشتگی رهاند مرا
فغان که آرزوی وصل آن دو چشم سیاه
چو میل سرمه بخاک سیه نشاند مرا
تنم ز آتش دل می گداخت گر شب غم
سرشگ آب بر آتش نمی فشاند مرا
جهانی از پی نظاره بر سرم شده جمع
نگه کنید که سودا کجا رساند مرا
درین امید که صیدم کند سگ در او
هوس چون آهوی وحشی بسی دواند مرا
میان مردمم این آبرو بس است که دوش
پریوشی سگ درگاه خویش خواند مرا
من گدا بکه گویم فضولی این غم دل
که همچو سگ ز در او رقیب راند مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساس ضعف و ناامیدی شاعر است. او به تصویر میکشد که از تردید و سردرگمی رنج میبرد و آرزوی وصالی را دارد که قابل دسترس نیست. دلش از عشق میسوزد و شبهای غمانگیز را تحمل میکند. شاعر میگوید که دیگران برای دیدن او جمع شدهاند، اما او همچنان در حسرت وصال است و به زندگی به عنوان موجودی بیپناه و رقیب نگاه میکند. این احساسهای عمیق و تنهایی در نهایت به تصویر کشیده شده است که شاعر خود را همچون سگی میبیند که از درگاه معشوق طرد شده است.