شمارهٔ ۸۰ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گل بباغ آمد ولی از عمر خود کامی نیافت
خارها در زیر پهلو داشت آرامی نیافت
کرد بلبل پیش گل بنیاد درد دل بسی
زود گل بگذشت و آن درد دل اتمامی نیافت
وه چه ملکست این که دور گل گذشت کس درو
رونق بزمی ندید و نشاه جامی نیافت
دوخت دوران از لطافت خلعتی اما چه سود
قابل تشریف این خلعت گل اندامی نیافت
گل که دیر آمد چرا زین باغ رحلت کرد زود
غالبا چون من ز کس اعزاز و اکرامی نیافت
چون ننالیم از جفای گردش گردون دون
هیچ کار ما ز دور او سرانجامی نیافت
پایه قدر سخن دانان فضولی پست شد
زین سبب هرگز درین کشور کسی نامی نیافت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره تأملات شاعر در مورد زندگی و گذر زمان است. شاعر به این نکته اشاره میکند که گل که نماد زیبایی و خوشبختی است، به باغ آمده ولی نتوانسته از عمر خود لذتی ببرد. او در این فرآیند به درد دلهایش اشاره میکند که هرگز به پایان نمیرسند. شاعر به سرنوشت گل که زود میمیرد و همچنین به بدبختی و نادانی جامعه اشاره میکند، که برای افراد بلکه برای سخندانان و بزرگانی که به حق شایستهی احتراماند، اعزاز و اکرامی فراهم نمیشود. در نهایت، شاعر به گردش روزگار و تأثیر آن بر انسانها میپردازد و حس ناامیدی از وقایع زندگی را به تصویر میکشد.