شمارهٔ ۸۱ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گر نقابی نبود مهر رخش را غم نیست
تاب رخساره او هم ز نقابی کم نیست
نیست معلوم غم من همه عالم را
همچو من غمزده در همه عالم نیست
می کند سجده بخاک سر کوی تو ملک
هر که خاک سر کویت نبود آدم نیست
عقل را کرد برون عشق تو از خانه دل
کین سراسیمه بهمرازی من محرم نیست
هر خم زلف تو جای دل سودازده ایست
نیست یک دل که دران سلسله پرخم نیست
هیچ کس را خبری نیست ز ذوق غم تو
سبب اینست که دردهر دلی خرم نیست
مگذران بی می و معشوق فضولی زنهار
حاصل عمر گرانمایه که جز یکدم نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به ابراز احساسات عمیق خود درباره عشق و غم میپردازد. او میگوید اگر نقابی بر چهره معشوق نبود، همچنان غمی احساس نمیکرد. زیبایی و وقار معشوق او را مجذوب کرده است و او میداند که غمش منحصر به فرد است. شاعر به شکوه میکند که هیچ کس به درد او آگاه نیست و عشقش او را از عقل و هوش دور کرده است. او به زلفهای معشوقش اشاره میکند که هر کدام به نوعی دلخوشی و شوق آورند. همچنین تأکید میکند که زندگی ما تنها یک لحظه ارزشمند است و باید از آن به درستی بهره ببریم.