شمارهٔ ۹۰ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هوای خاک درت باز در سر افتادست
ز هر چه هست مرا این هوا در افتادست
مرا چه کار به از آه و ناله است کنون
که کار با تو چو شوخ ستمگر افتادست
چرا ز چشم تو بر من نمی افتد نظری
مگر که قاعده مردمی در افتادست
ز زلف یار صبا تا گشاده است گره
گره بکار دل درد پرور افتادست
من از کجا و نجات از بلا چنین که دلم
بدام آن سر زلف معنبر افتادست
ز ذوق عشق بتان نیست عقل را خبری
چرا که رتبه این ذوق برتر افتادست
فتاده است فضولی بخاک رهگذرت
بیا که بی تو غریبی ببستر افتادست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حالت دلتنگی و افسردگی خود صحبت میکند و به تأثیر عشق و محبوبش بر زندگیاش اشاره میکند. او میگوید که از هر چیزی غمگینتر است و در حال حاضر فقط به آه و ناله مشغول است. شاعر از محبوب میپرسد که چرا به او نگاهی نمیکند و احساس میکند که اصول انسانی بین آنها به هم خورده است. او همچنین تأکید میکند که عشق و زیبایی محبوبش باعث شده عقل از او دور شود و در نهایت، به تنهایی و غم ناشی از جدایی اشاره میکند. شاعر از حسی عمیق از وابستگی و دردی که بر اثر عشق به وجود آمده، سخن میگوید.