شمارهٔ ۹۲ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
در دل لاله غمت آتش سودا انداخت
شمع را آتش سودای تو از پا انداخت
یافت از نکهت زلف تو خبر آهوی چین
نافه مشک خود از شرم بصحرا انداخت
تا ز دیدار تو مانع نشود چشم پرآب
خواب را در نظرم کشت بدریا انداخت
رشک رخسار تو زد بتکده ها را بر هم
آه من غلغله در گوش مسیحا انداخت
برگشادی بسخن صد گرهم چون سبحه
عقد دندان تو بر رشته تقوا انداخت
خواست آزار خود از ناوک آهم گردون
که غم عشق توام بر دل شیدا انداخت
سرورا از نظر انداخت فضولی چون ما
یک نظر هر که بر آن قامت رعنا انداخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی خود به معشوق سخن میگوید. او میگوید که غم عشق در دلش شعلهور است و شمع روشنش، به خاطر یاد معشوق، خاموش شده است. زلفهای معشوق او را به یاد آهو و عطر مشک انداخته و اشکهایش را مانند دریا به خواب میکشاند. چهره معشوق باعث حسادت در بین دیگران شده و غم عشق او را بر دوش میکشد. شاعر همچنین به قدرت کلام خود اشاره میکند و میگوید که عشق و زیبایی معشوق، او را وادار به بیان احساساتش کرده است. در نهایت، او اشاره میکند که یک نگاه به زیبایی معشوق میتواند دل هر کسی را تسخیر کند.