شمارهٔ ۹۳ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کم التفاتی خوبان بعاشقان ستم است
زهی ستم که ترا با من التفات کم است
کی از بنفشه گشاید کجا بنافه کشد
دلی که بسته آن گیسوان خم بخم است
قدم خمیده چنان شد که کس نمی داند
مرا براه تو پوینده فرق یا قدم است
ز دام شوق دل ما نمی رهد مادام
که سنبل تو گذرگاه باد صبحدم است
طبیب را الم من نماند تا ره برد
بلذتی که مرا در ره تو از الم است
چنین که زندگیم با غمست در عشقت
مرا ازان که اجل قصد جان کند چه غم است
ز رنج عشق فضولی فراغتی مطلب
خموش باش که ذوق حیات مغتنم است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و رنج عاشقانه پرداخته و از کمتوجهی معشوق به عاشق گلایه میکند. شاعر احساس میکند که عشقش به شدت او را درگیر کرده و اگرچه این عشق پر از غم و رنج است، اما او از آن لذت میبرد. شاعر اشاره میکند که زندگیاش با غم عشق پر شده و به این نکته میپردازد که در میان این مشکلات، ارزش حیات و عشق را نمیتوان نادیده گرفت. شاعر به نوعی مشغولیت و آمیختگی عشق و درد را با هم در کنار هم میبیند و در نهایت، بر ارزش لحظات زندگی تأکید میکند.