شمارهٔ ۹۴ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هست با خلعت گلگون قدت ای حور سرشت
الفی کش قلم صنع به شنگرف نوشت
جامه گلگون من آن طرفه نهالیست که دهر
آبش از خون جگر داد از آن روز که کشت
خلعت آل تو آن آتش ابراهیم است
که نهانست درو نزهت گلهای بهشت
گلبن از گلبدن آراست تو با جامه آل
ظاهر است این که درین پرده که خوبست و که زشت
جامه آل تو میخواست بدوزد که فلک
رشته جان من آغشت به خونابه و رشت
هرکجا دامن گلرنگ کشیدی ای گل
گشت برگ گلی از خون سرشکم هر خشت
همهدم میل فضولی به قبا گلگونیست
چه کند آب و گلش دهر بدین رنگ سرشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جلال حورهای بهشتی و خلعت گلگون آنها میپردازد. شاعر با اشاره به زیباییهای ظاهری و باطنی، از گلگون بودن جامه و حال و هوای خویش به عنوان نشانهای از عشق و عاطفه یاد میکند. او ارتباطی میان زیبایی و دردهای درونی خود برقرار میسازد و از آتش عشق و شوریدگی سخن میگوید. در نهایت، شاعر به تعارض زیبایی و زشتی در دنیای مادی اشاره میکند و از حکمتهای بالاتر در پس این جلوههای ظاهری سخن میگوید.