نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۴ غالب دهلوی

غالب دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

تا بشوید نهاد ما ز وسخ

گشت گرمابه ساز از دوزخ

تا چه بخشند در جهان دگر

کشتگان ترا چمن برزخ

وه که از کشتزار امیدم

بهره مور نیز برد ملخ

دلم اجزای ناله را مدفن

درت اشخاص بقعه را مسلخ

از دل آرم، بساط من آتش

از تو گویم، برات من بر یخ

هوس ما و دانه از یک دست

نفس ما و دام از یک نخ

برگ در خورد همت فلکست

به شکایت چه می زنیم زنخ؟

مور چون ساز میزبانی کرد

به سلیمان رسید پای ملخ

با تو شد همسخن پیام گزار

چه شکیبم به ارزش پاسخ

در سخن کار بر قیاس مکن

ترش گردد ترش نه تلخ تلخ

قاصد من به راه مرده و من

همچنان در شماره فرسخ

مرگ غالب دلت به درد آورد

خویش را کشت و هرزه کشت آوخ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به نارضایتی از وضعیت زندگی و مشکلات موجود اشاره می‌کند. او از تلاش برای رهایی از درد و رنج سخن می‌گوید و به تلخی‌های زندگی و کشتن امیدها در بستر غم و اندوه اشاره می‌کند. شاعر به تضاد بین آرزوها و واقعیت، و همچنین به مرگ و تاثیر آن بر احساسات انسانی می‌پردازد. او با زبانی استعاری، از درخواست و پاسخگویی سخن می‌گوید و بر این باور است که در این راه، به مصیبت‌ها و ناامیدی‌ها دچار شده و در نهایت، از کشتن خود و آمالش ابراز تاسف می‌کند.