نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۷ غالب دهلوی

غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به بند پرسش حالم نمی توان افتاد

توان شناخت ز بندی که بر زبان افتاد

فغان من دل خلق آب کرد ورنه هنوز

نگفته ام که مرا کار با فلان افتاد

من آن نیم که بتانم کنند دلجویی

خوشم ز بخت که دلدار بدگمان افتاد

ز رشک غیر به دل خون فتاد ناگه و من

به خون تپم که چه افتاد تا چنان افتاد؟

هم از تصرف بی تابی زلیخا بود

به چاه یوسف اگر راه کاروان افتاد

حدیث می به دف و چنگ در میان داریم

کنون که کار به شیخ نهفته دان افتاد

فرو نیامدم از بس که بیخودم به طلب

هزار بار گذارم بر آشیان افتاد

به کوی یار ز پا افتم و کنم فریاد

بدان دریغ که دانند ناگهان افتاد

شب ار چه با تو به دعویِّ ما ، نُمایی داشت،

به روز طشت مه از بام آسمان افتاد

نفس شراره فشانست و نطق شعله درو

ز حرفِ خویش ، که باز آتشم به جان افتاد

غریبم و تو زباندان من نه ای غالب

به بند پرسش حالم نمی توان افتاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان حالات احساسی شاعر می‌پردازد که نمی‌تواند توضیح دهد چه بر او می‌گذرد. او از درد و ناکامی‌های عاشقانه سخن می‌گوید و احساسات عمیقش را با استعاره‌ها و تصویرسازی‌های قوی به تصویر می‌کشد. شاعر به زشتی حسادت و دلشکستگی اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه این احساسات او را به تباهی کشانده‌اند. او خود را در وضعیتی می‌بیند که حتی نمی‌تواند از درد و مشکلاتش سخن بگوید و بیان می‌کند که دست‌کم خوشحال است که دلدارش بدگمان شده است. در نهایت، شاعر به تنهایی و غریبی خود در این دنیای پر از احساسات اشاره می‌کند و درمی‌یابد که نمی‌تواند از زنجیرهای پرسش و کنجکاوی خود رها شود.