شمارهٔ ۱۴۴ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گویم سخنی گرچه شنیدن نشناسد
صبحی ست شبم را که دمیدن نشناسد
از بند چه بگشاید و از دام چه خیزد؟
ماییم و غزالی که رمیدن نشناسد
گوهر چه شکایت کند از بی سر و پایی
ماییم و سرشکی که چکیدن نشناسد
ساقی چه شگرفی کند و باده چه تندی
خون باد دماغی که رسیدن نشناسد
ما لذت دیدار ز پیغام گرفتیم
مشتاق تو دیدن ز شنیدن نشناسد
بی پرده شو از ناز و میندیش که ما را
چون آینه چشمی ست که دیدن نشناسد
بینم چه بلا بر سر جیب و کفن آرد
دستی که به جز خامه دریدن نشناسد
پیوسته روان از مژه خون جگرستم
رنگی ست رخم را که پریدن نشناسد
شوقم می گلگون به سبو می زند امشب
پیمانه ز ساقی طلبیدن نشناسد
با لذت اندوه تو در ساخته غالب
گویی همه دل گشت و تپیدن نشناسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساسات عمیق و اندوهی را به تصویر میکشد که شاعر در آن به مفهوم ناشناختگی و عدم درک میپردازد. او به صبحی اشاره میکند که شب را نمیشناسد و به حالتی که در آن غزالی از ترس و اضطراب نمیتواند فرار کند، میپردازد. شاعر همچنین به گوشهای از وجود خودش، مانند اشکی که نمیتواند بریزد و یا لذتی که فقط از طریق شنیدن به دست میآید، اشاره میکند. او به دنبال ارتباط نزدیک و حقیقی با معشوق است و از مشکلات و موانع پیش رو میگوید. در کل، شعر بیانگر تضاد بین احساسات عمیق درونی و ناتوانی در بروز آن احساسات است.