شمارهٔ ۱۴۵ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خوبان نه آن کنند که کس را زیان رسد
دل برد تا دگر چه از آن دلستان رسد؟
دارد خبر دریغ و من از سادگی هنوز
سنجم همی که دوست مگر ناگهان رسد
مقصود ما ز دیر و حرم جز حبیب نیست
هر جا کنیم سجده بدان آستان رسد
دردی کشان میکده در هم فتاده اند
نازم به خواریی که به من زین میان رسد
گم شد نشان من چو رسیدم به کنج در
مانند آن صدا که به گوش گران رسد
در دام بهر دانه نیفتم مگر قفس
چندان کنی بلند که تا آشیان رسد
راهی که تا منست همانا نه ایمنست
خون می خورم که چون بخورم می چه سان رسد؟
رفتم سوی وی و مژه اندر جگر خلید
زان پیشتر که سینه به نوک سنان رسد
تیر نخست را غلط انداز گفته ام
ای وای گر نه تیر دگر بر نشان رسد
امید غلبه نیست به کیش مغان درآی
می گر به جزیه دست نداد ارمغان رسد
خوارم نه آنچنان که دگر مژده وصال
باور کنم اگر همه از آسمان رسد
صاحبقران ثانی اگر در جهان نماند
گفتار من به ثانی صاحبقران رسد
چون نیست تاب برق تجلی کلیم را
کی در سخن به غالب آتش بیان رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و دلتنگی شاعر میپردازد. شاعر به خوبیهای محبوب اشاره میکند که هرگز به کسی آسیب نمیزنند و دل را میربایند. او از سادگی خود میگوید و انتظار دارد محبوب ناگهان به او برسد. در ادامه، او توضیح میدهد که مقصودش از دیوانگی و عشق، تنها محبوبش است و هر جایی که سجده کند، باید به آستان او منتهی شود. شاعر به دردهای ناشی از عشق و دلتنگی اشاره میکند و از احساس خوار بودن در میان تنگناها و ناامیدیها سخن میگوید. او به جستجوی نشانهاش و سختیهای راه میپردازد و درباره ناملایمات و تیرهای عشقی که از قبل به او اصابت کرده، صحبت میکند. در نهایت، او به ناامیدی از غلبه بر مصائب و به جا ماندن نام محبوبش در دنیا اشاره میکند و میگوید که بیان او به اندازهی تابشِ آتش نمیرسد. این مجموعه احساسات عاشقانه و اندوهگین، نشاندهندهی عمق عشق و دلتنگی شاعر است.