شمارهٔ ۱۶۴ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
مژده صبح درین تیره شبانم دادند
شمع کشتند و ز خورشید نشانم دادند
رخ گشودند و لب هرزه سرایم بستند
دل ربودند و دو چشم نگرانم دادند
سوخت آتشکده ز آتش نفسم بخشیدند
ریخت بتخانه ز ناقوس فغانم دادند
گهر از رایت شاهان عجم برچیدند
به عوض خامه گنجینه فشانم دادند
افسر از تارک ترکان پشنگی بردند
به سخن ناصیه فر کیانم دادند
گوهر از تاج گسستند و به دانش بستند
هر چه بردند به پیدا به نهانم دادند
هر چه در جزیه ز گبران می ناب آوردند
به شب جمعه ماه رمضانم دادند
هر چه از دستگه پارس به یغما بردند
تا بنالم هم از آن جمله زبانم دادند
دل ز غم مرده و من زنده همانا این مگر
بود ارزنده به ماتم که امانم دادند
هم ز آغاز به خوف و خطرستم غالب
طالع از قوس و شمار از سرطانم دادند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات و تجربیات تلخ و شیرین خود میپردازد. او از مژده صبح و امیدی که در دل دارد سخن میگوید، در حالی که به ناامیدیهای شب پرداخته است. او به تضادهای زندگی، مانند عشق و فقدان، اشاره میکند و بیان میکند که چگونه دلش را ربودند و آنچه که از او گرفتند، به او دادهاند. همچنین، شاعر به وقایع تاریخی و فرهنگی اشاره میکند و نمادهایی از قدرت و ثروت را به تصویر میکشد. در نهایت، او به زندگی خود و خطرهایی که در آن وجود دارد، میپردازد و به غم و اندوهی که با آن مواجه است، اشاره میکند. این شعر به خوبی تلاطمهای درونی انسان را در مواجهه با زندگی و سرنوشت نشان میدهد.