شمارهٔ ۲۱۸ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دوشم آهنگ عشا بود که آمد در گوش
ناله از تار ردایی که مرا بود به دوش
کای خس شعله آواز مؤذن زنهار
از پی گرمی هنگامه منه دل به خروش
تکیه بر عالم و عابد نتوان کرد که هست
آن یکی بیهده گو، این دگری بیهده کوش
نیست جز حرف در آن فرقه اندرزسرای
نیست جز رنگ درین طایفه ازرق پوش
جاده بگذار و پریشان رو و در راهروی
به فریب می و معشوق مشو رهزن هوش
بوسه گر خود بود آسان مبر از شاهد مست
باده گر خود بود ارزان مخر از باده فروش
این نشید است که طاعت مکن و زهد مورز
این نهیب است که رسوا مشو و باده منوش
حاصل آنست ازین جمله نبودن که مباش
ما نه افسانه سراییم و تو افسانه نیوش
من که بودی کفم از مزد عبادت خالی
چو دلم گشت توانگر به ره آورد سروش
گفتم از رنگ به بیرنگی اگر آرم روی
ره دگر چون سپرم گفت ز خود دیده بپوش
جستم از جای ولی هوش و خرد پیشاپیش
رفتم از خویش ولی علم و عمل دوشادوش
تا به بزمی که به یک وقت در آنجا دیدم
باده پیمودن امروز و به خون خفتن دوش
خانقاه از روش زهد و ورع قلزم نور
بزمگاه از اثر بوسه و می چشمه نوش
شاهد بزم در آن بزم که خلوتگه اوست
فتنه بر خویش و بر آفاق گشوده آغوش
همچو خورشید کزو ذره درخشان گردد
خورده ساقی می و گردیده جهانی مدهوش
رنگها جسته ز بیرنگی و دیدن نه به چشم
رازها گفته خموشی و شنیدن نه به گوش
قطره ناریخته از طرف خم و رنگ هزار
یک خم رنگ و سرش بسته و پیوسته به جوش
همه محسوس بود ایزد و عالم معقول
غالب این زمزمه آواز نخواهد، خاموش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به هیجان و شور شبانگاهی اشاره میکند و نالهای را که از ردای خود تحت فشار بر دوش دارد، بیان میکند. او به آهنگ مؤذن و فضای معنوی شب اشاره میکند و میگوید که تکیه بر عالم و عابد فایده ندارد و در این فرقه، تنها حرف و رنگ وجود دارد نه حقیقت. شاعر از خواندن می و عشق و پرهیز از ابتذال میگوید و تأکید میکند که دل نباید گرفتار افسانهها باشد. او به تأمل در ظواهر میپردازد و از سیری در بزم و شادیهای روز و شب سخن میگوید. در نهایت، بیزمانی و عمق رازها را بیان کرده و به تأثیرات عمیق دنیای مادی و معنوی اشاره میکند. این شعر از زیباییها و پیچیدگیهای عشق، زهد و جستجوی حقیقت سخن میگوید.