شمارهٔ ۲۲ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل تاب ضبط ناله ندارد خدای را
از ما مجوی گریه بی های های را
آید به چشم روشنی ذره آفتاب
بر هر زمین که طرح کنی نقش پای را
مشتاق عرض جلوه خویش ست حسن دوست
از قرب مژده ده نگه نارسای را
آشفتگی بر اوج فنا بال می زند
ای شعله داغ گرد و نگه دار جای را
واماندگی ست پی سپر وادی خیال
شوق تو جاده کرد رگ خواب پای را
سر منزل رسایی اندیشه خودیم
در ما گم ست جلوه پی رهنمای را
از پیچ و تاب آز ستوهند سرکشان
انگشت زینهار شمر هر لوای را
حسن بتان ز جلوه ناز تو رنگ داشت
بیخود به بوی باده کشیدیم لای را
گوید تغافل تو که رد کرده توام
از پشت چشم می نگرم پشت پای را
یارب به بال تیغ که پرواز می کند؟
ننگست دوش، فرق بلندی گرای را
گر چشم اشک ازوست وگر سینه آه ازوست
با کیست داوری دل دردآزمای را؟
مردم ز فرط ذوق و تسلی نمی شوم
یارب! کجا برم لب خنجرستای را؟
غالب بریدم از همه، خواهم که زین سپس
کنجی گزینم و بپرستم خدای را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با ناله و درد دل به خداوند ابراز میکند که تاب و توان فریاد زدن ندارد و نمیخواهد که دیگران را به گریه بیاندازد. او به زیبایی آفتاب و جلوه دوست اشاره کرده و عشق و شوق خود را به محبوب ابراز میکند. همچنین از آشفتگی و مشکلات زندگی سخن میگوید و به دنبال آرامش و معنای واقعی در زندگی است. او به این نتیجه میرسد که باید از دنیای پر از درد و رنج کنارهگیری کند و در نزدیکی خدا آرامش پیدا کند. در نهایت، شاعر میخواهد زندگی خود را به عبادت وپرستش خدا اختصاص دهد.