نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۳ غالب دهلوی

غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا که باده ندارم ز روزگار چه حظ؟

ترا که هست و نیاشامی از بهار چه حظ؟

خوش ست کوثر و پاکست باده ای که دروست

از آن رحیق مقدس درین خمار چه حظ؟

چمن پر از گل و نسرین و دلربایی نی

به دشت فتنه ازین گرد بی سوار چه حظ؟

به ذوق بی خبر از در درآمدن محوم

به وعده ام چه نیاز و ز انتظار چه حظ؟

در آنچه من نتوانم ز احتیاط چه سود؟

بدانچه دوست نخواهد ز اختیار چه حظ؟

چنین که نخل بلندست و سنگ ناپیدا

ز میوه تا نفتد خود ز شاخسار چه حظ؟

نه هر که خونی و رهزن به پایه منصورست

بدین حضیض طبیعی ز اوج دار چه حظ؟

به بند زحمت فرزند و زن چه می کشییم

از این نخواسته غمهای روزگار چه حظ؟

تو آنی آن که نشانی به جای رضوانم

مرا که محو خیالم ز کار و بار چه حظ؟

به عرض غصه نظیری وکیل غالب بس

«اگر تو نشنوی از ناله های زار چه حظ؟»

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات شاعر در مورد شادی، غم و ناملایمات زندگی می‌پردازد. شاعر از بی‌حالی خود در عدم دستیابی به لذت‌های دنیوی صحبت می‌کند و وقتی به دیگران می‌نگرد، به این نتیجه می‌رسد که حتی در داشتن مزایا و خوشی‌ها نیز حقی ندارند. او به زیبایی طبیعت و شادی‌های مقطعی اشاره می‌کند و می‌گوید که در این دنیای پر از مشکلات و رنج‌ها، واقعاً چه لذتی می‌توان برد. شاعری در انتها به عواطف خود پرداخته و به عدم توانایی انسانی در تغییر شرایط زندگی اشاره می‌کند و استدلال می‌کند که در این همه رنج بیهوده، چه فایده‌ای وجود دارد. در نهایت، شعر حسرت و ناامیدی را به تصویر می‌کشد و به این نتیجه می‌رسد که وجود انسان در این دنیا در عین زحمت و غم، به شدت تحت تأثیر ناملایمات است.