نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۶ غالب دهلوی

غالب دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

تا تف شوق تو انداخته جان در تن شمع

شرر از رشته خویش ست به پیراهن شمع

جان به ناموس دهی چند فراهم شده اند

ور نه خود با تو چه بوده ست رگ گردن شمع؟

مجمعی از دل و جانست به گرد در دوست

توده ای از پر و بال ست به پیرامن شمع

روزم از تیرگی آن وسوسه ریزد به نظر

که شب تار به هنگام فرو مردن شمع

بی تو از خویش چه گویم که به بزم طربم

پرده گوش گل افگار شد از شیون شمع

نازم آن حسن که در جلوه ز شهرت باشد

خاطرآشوب گل و قاعده برهمزن شمع

برنتابد ز بتان جلوه گرفتار کسی

صبح را کرده هواداری گل دشمن شمع

می گدازم نفسی بی شرر و شعله و دود

داغ آن سوز نهانم که نباشد فن شمع

وقت آرایش ایوان بهارست که باز

کوه از جوش گل و لاله بود معدن شمع

غالب از هستی خویش ست عذابی که مراست

هم ز خود خار غم آویخته در دامن شمع

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احوالات عاشقانه و شور و شوق شاعر نسبت به معشوق می‌پردازد. شاعر با استفاده از تفاوت‌های بین شمع و عشق، به احساسات عمیق و درد ناشی از دوری از معشوق اشاره می‌کند. شمع نمایانگر زنده‌بودن و روشنی است، در حالی که نبود معشوق به تاریکی و غم می‌انجامد. تصویرگرایی‌های زیبا از زیبایی‌ها و جذابیت‌های معشوق در کنار فشار عاطفی او را به تنگنا می‌اندازد. شاعر در نهایت به عذاب وجودی و غم‌های ناشی از عشق می‌پردازد، و از زیبایی بهار و گل‌ها به عنوان نمادی از احساسات شاد و زندگی یاد می‌کند، در حالی که زخم‌های درونی‌اش همچنان باقی مانده است.