شمارهٔ ۲۴۹ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز من حذر نکنی گر لباس دین دارم
نهفته کافرم و بت در آستین دارم
زمردین نبود خاتم گدا دریاب
که خود چه زهر بود کان ته نگین دارم
اگر به طالع من سوخت خرمنم چه عجب؟
عجب ز قسمت یک شهر خوشه چین دارم
نشسته ام به گدایی به شاهراه و هنوز
هزار دزد به هر گوشه در کمین دارم
ز وعده دوزخیان را فزون نیازارند
توقعی عجب از آه آتشین دارم
ترا نگفتم اگر جان و عمر معذورم
که من وفای تو با خویشتن یقین دارم
به مطلعم بود آهنگ زله بندی مدح
ز قحط ذوق غزل خویش را برین دارم
طلوع قافیه در مطلع از جبین دارم
به ذکر سجده شه حرف دلنشین دارم
علی عالی اعلی که در طواف درش
خرام بر فلک و پای بر زمین دارم
از آنچه بر لب او رفته در شفاعت من
فسانه ای به لب جوی انگبین دارم
به دشمنان ز خلاف و به دوستان ز حسد
به حکم مهر تو با روزگار کین دارم
به کوثر از تو کرا ظرف بیش قسمت بیش
به باده خوی کنم عقل دوربین دارم
جواب خواجه نظیری نوشته ام غالب
«خطا نوشته ام و چشم آفرین دارم »
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی تناقضها و درونیات شاعر میپردازد. شاعر با زبانی فلسفی و عارفانه از دوگانگی در وجود خود سخن میگوید؛ او ظاهر دینداری دارد اما در باطن احساسات و تجربیات مختلفی از جمله کفر و درد را در خود مییابد. او از خدایی که در کمین است، گدایی میکند و به وعدههای دوزخیان دچار تردید است. عشق و وفاداری به معشوق را باور دارد و در شعر به ذکر سجده و مدح میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویری از آسمان و زمین، به مقام و فضیلت علی (ع) اشاره میکند و در نهایت به ابراز ناراحتی از خطاهای خود میپردازد. این شعر ترکیبی از عشق، ناامیدی و جستجوی حقیقت است.