شمارهٔ ۲۶ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
باده مشکبوی ما بید و کنار کشت ما
کوثر و سلسبیل ما طوبی ما بهشت ما
بس که غم تو بوده است تعبیه در سرشت ما
نسخه فتنه می برد چرخ ز سرنوشت ما
حسرت وصل از چه رو چون به خیال سرخوشیم
ابر اگر بایستد بر لب جوست کشت ما
نور خرد ز آگهی خواهش تن پدید کرد
صرف ز قوم دوزخ ست نامیه در بهشت ما
این همه از عتاب تو ایمنی عدو چراست؟
ای به بدی و ناخوشی خوی تو سرنوشت ما
برده صد اربعین به سر، بر سر صد هزار خم
گر بنهی در آفتاب، باده چکد ز خشت ما
بی خطر از خودی برآ، لب به «انا الصنم » گشا
شیوه گیر و دار نیست در کنش کنشت ما
باده اگر بود حرام بذله خلاف شرع نیست
دل ننهی به خوب ما، طعنه مزن به زشت ما
گفت به حکم حسرتی غالب خسته این غزل
شاد به هیچ می شود طبع وفا سرشت ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وصف بادهای میپردازد که عطر مشکبویش به تازگی و زیبایی دنیای او اشاره دارد. او از کوثر و سلسبیل به عنوان نمادهای بهشت و خوشبختی یاد میکند و از غم و دردهایی که از عشق و جدایی عشقش به او رسیده است، سخن میگوید. حسرت وصالی که هرگز به آن نرسیده، در دل او باقی مانده و او را به خیال خوشیها میکشاند. شاعر به دقت به سرنوشت خود توجه میکند و به تأثیر رفتارها و اخلاقیات معشوق اشاره میکند. او در پایان به نوعی کنایه میزند که اگرچه عشق و باده ممکن است حرام باشد، اما برای او نیکو و امیدوارکننده است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که زندگی و عشق، به رغم تمام دردها، دارای رنگ و بویی خاص است و او نمیتواند از آن چشمپوشی کند.