شمارهٔ ۳۲۱ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
دیده ور آن که تا نهد دل به شمار دلبری
در دل سنگ بنگرد رقص بتان آزری
فیض نتیجه ورع از می و نغمه یافتیم
زهره ما برین افق داده فروغ مشتری
تا نبود به لطف و قهر هیچ بهانه در میان
شکر گرفت نارسا شکوه شمرد سرسری
ای تو که هیچ ذره را جز به ره تو روی نیست
در طلبت توان گرفت بادیه را به رهبری
هر که دل ست در برش داغ تو رویدش ز دل
تا چو به دیگری دهد باز بری به داوری
بس که به فن عاشقی غیرت غیر جانگزاست
با تو خوشم که جز تو نیست روی به هر که آوری
رشک ملک چه و چرا؟ چون به تو ره نمی برد
بیهده در هوای تو می پرد از سبکسری
حیف که من به خون تپم وز تو سخن رود که تو
اشک به دیده بشمری ناله به سینه بنگری
کوثر اگر به من رسد خاک خورم ز بی نمی
طوبی اگر ز من شود هیمه کشم ز بی بری
درد ترا به وقت جنگ قاعده تهمتنی
فکر مرا به زیر زنگ آینه سکندری
بینیم ار گداز دل در جگر آتشی چو سیل
غالب اگر دم سخن ره به ضمیر من بری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلبری و تأثیر عمیق آن بر دل و احساسات انسان است. شاعر به زیبایی و جذابیت محبوب اشاره میکند و از چالشها و دردهایی که در مسیر عشق وجود دارد صحبت میکند. او بیان میکند که عشق از می و نغمههای خوشی برخاسته و در کنج دل، تأثیرات عمیق و غیرقابل وصفی دارد. شاعر به جستوجوی معشوق پرداخته و میگوید که عشق او به گونهای است که هیچ ذرهای نیست که بدون عشق او به سویش برود. همچنین اشاره میکند که در دل عاشق، درد و زیبایی به طور همزمان وجود دارد و عشق به او شوق و آرزو میبخشد. در نهایت، شاعر از شدت عشق و دلتنگی خود میگوید و اینکه چگونه این احساسات عمیق او را تحت تأثیر قرار میدهد.